یه روز ترانه، یه روز فیلم فارسی، یه روز سینما، یه روز کتاب، یه روز هدایتخوونی، یه روز فوتبال، یه روز درس و مشق، یه روزعاشقی، یه روز علافی، یه روز ولگردی، یه روزمستند، یه روز روزنامه، یه روز مصاحبه با آدمای معروف، یه روز دختربازی، یه روز دعوا، یه روز موزیک، یه روز کار، یه روز اینترنت، یه روز رقص، یه روز مهمونی، یه روز زندگی ... زندگی برای هر قسمت و روز و ساعتش پایه میخواد. برای همه این روزام پایه داشتم و دارم به غیر بعضیها که الان نیستن و من دلم براشون خیلی تنگه. کاش بودن. کاش بودن تا هنوز برای دیدن یه فیلم جون میکندیم و کتابهای افست رو دست به دست میخوندیم. بیپول بودیم و غصهمون جور کردن پول کتونی فوتبالمون بود که کفش سوراخ شده. برای گرفتن یه مصاحبه سگدو میزدیم و یه هفته راجع بهش چیز میخوندیم. کاش هنوز جرأت دعوا داشتیم. کاش همهمون بودیم و پایهی هم بودیم. زندگی پایه میخواد. کاش همه بودیم.
به نظر شما 22 خرداد سال 1388 کدام یک از این روزهاست؟!
15 خرداد 1342
17 دی 1356
24 آبان 1340 (آغاز انقلاب سفید شاه خائن(
22خرداد 1388
هیچ یک
پینوشت: این «آخ» بلند وکشیده «نامجو»ی کبیر چقدر لذتبخش است! او این سوال را به کلهام انداخت.

پیرمرد! چقدر پیر شدی!
...با این همه، نگاهت هنوز جذاب است و پر از حرف
نگاهت غوغا میکند!
رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه، به هر نغمه به یاد یاران
قیژک کولی کوک است
دراین تنگی عصر
راست در پردهی اندوه و مقام باران
می زند بیکه نگاهی فکند بر چپ و راست
رفته از دست و درافتاده ز مستی از پای
قیژک کولی کوک است
در این تنگی عصر
رعد را عربده بگسسته ولی پیوسته قیژک کولی
در همهمهای
هایاهای، هایاهای
قیژک کولی در همهمهای هایاهای هایاهای
قیژک کولی کوک است
دراین تنگی عصر
پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی
هم مگر همرهی زخمهی طوق تو کند
دلی از گریه سبکبار
در این تنگ غروب
رنگ در رنگ و به هر رنگ، هزارانش طیف
نغمه در نغمه
به هر نغمه، به هر نغمه به یاد یاران
قیژک کولی کوک است
دراین تنگی عصر
تصنیف: دکتر شفیعی کدکنی
اجرا: همایون شجریان
بغض بر گلو میآورد این تصنیف در این تنگی عصر. بند بند این تصنیف وصف حال این روزهاست. انگار شاعرش روزگاری مشابه را تجربه کرده بود که اینچنین هنرمندانه ثبتاش کرده. و به راستی که پدر و پسر در این روزهای تنهایی برای «ملت» چیزی کم نگذاشتند. این تصنیف را از طرف خودم تقدیم کردم به این 3 مرد و 3 مردی که هنوز بر سر حق مردم ایستادهاند: کروبی، موسوی و خاتمی و همه مردانی که مردانه ایستادهاند. قیژکشان همواره کوک باد!
بازی جدیدی راه افتاده. «واژه من رو پس بده». البته جدید نیست، من با تأخیر دارم مینویسم. امیدوارم به منصوره برنخورده باشه. در واقع این یه بازی اعتراضیه که عمیقا من رو به یاد ترانههای کیوسک میاندازه(یه مورچه داره از صفحه مانیتورم بالا میره!). حالا خیلی هم مهم نیست که منو یاد چی میاندازه مهم اینه که ... که در واقع اون هم مهم به نظر نمییاد. ولی این یکی به جان خودم مهمه؛ من در اینباره متن هیچکس رو جز منصوره و حسین نخوندم(مورچه مذکور، افتاد!). برای همین اگر این واژههای دزدیده شده قبلا کشف شده، عذر میخوام.
دادگاه: جای دادرسی، جائی که داد مظلوم را از ظالم بستانند، جائی که بجرم و گناه کسی رسیدگی کنند(فرهنگ فارسی عمید)
در دادگاههای ایران تنها اتفاقی که نمیافتد، همین است. چه حقها که در این بیدادگاهها ناحق نشد و چه بیگناهانی که به قول حسین:«بنا به مصلحت»، و نه عدل و عدالت، کنج سلولی تبعید نشدند! قوه قضائیه را همه اداره میکنند غیر از رئیسش. هر کس هم هرکاری میخواهد میکند، آن وقت اسمش میشود:«استقلال قاضی». جُک. از مجرمان سیاسی که بیگناهیشان اظهر من الشمس است، بگذریم، چه بسیار مردم عادی که با پول و رشوه دیگری در این دادگاهها متهم شدهاند. هفته قبل برای دوستم که موتورش را جلوی در آپارتمانشان قفل میکرد، رئیس دادگاه محترم قرار بازداشت صادر کرد! امجد، دوستم الان با قید وثیقه(جواز کسب) آزاد است.
از صمیم قلب برای همه آرزو میکنم گذرشان به این بیدادگاهها نیافتد. خواهان را هم ممکن است متهم کنند!
دشمن: بدخواه، کسی که بدی و زیان کس دیگری را بخواهد و کینه از او در دل داشته باشد دشمن وی خوانده میشود(فرهنگ فارسی عمید)
این هم یک مثنوی هفتاد من کاغذ دارد برای خودش. معلوم نیست دشمن مملکت و مردم و دین و ناموس ما کیست که روی هوا این واژه را برای همه پرتاب میکنیم. فقط باید همیشه از آن ترسید، حالا اینکه چیست و کیست و کجاست، با بزرگان، ما را سننه! خوب که به این واژه و تعریفهای متداول امروزیاش نزدیک میشوم، میبینم ممکن است خود هم دشمن خودم باشم و متوجه نیستم!
این هم تعدادی دیگر از واژهها که به نظرم بدجوری ربوده شدهاند: حزب سیاسی، اتحاد و وحدت کلمه، هنر فاخر(این عبارت لجم رو در میاره)، قیصر امینپور و ... شهید(که همیشه داغم را تازه میکند!)
هر دقیقه در این مملکت یک خبر داغ سیاسی مخابره میشود؛ آنقدر داغ که گاهی میتواند سوژه یک هفته روزنامهها باشد. هر نیمساعت، یکساعت که به فارس سر میزنم توقع دارم خبر یکاش جنجالی باشد. در این سالهای اخیر و بهویژه در این چند ماه عادت کردهام. بعضی روزها که از صبح تا عصر دسترسی به اینترنت ندارم با خودم میگویم ببین چقدر بیخبری، به تو هم میگویند روزنامهنگار! و دقیقا در اثناء همین سرزنشها هستم که یکی زنگ میزند یا همکاری میگوید از فلان چیز خبر داری و من چون اینترنت نداشتهام، بیخبرم. تازه حسابش را بکنید که از اینترنت و خبر برای ما در ایران تنها چند سایت انگشتشمار باقی مانده است. حالا اگر آزادی رسانه اینجا هم مثل فرانسه بود من چقدر از دنیا عقب میماندم. خدا را شکر که نیست. از دار اینترنت همین «فارس» شیاد برای ما بس. آنقدر دروغهای شاخدار میگوید که میشود حقیقت را از پس آن به وضوح دید.
فریدون صدیقی، مو سفید کرده عرصه مطبوعات میگفت من در طول عمر مطبوعاتیام شرایطی به پیچیدگی و التهاب این روزها را تجربه نکردهام؛ حتی در زمان انقلاب سال 57. و در این میان دریغ از یک خبر خوش. تقلب، افتراء، انواع نامههای تند و تیز، تهمتها، مرگ، زندانی، سقوط هواپیما، عزل، استعفا، فتوای جائریت، مادران داغدیده، سرپیچی، سرکوب و اگر بخواهم این عناوین را کش دهم تا مریخ هم میرسد. بقیه جاهای دنیا هم در این مدت دست کمی از ما نداشتهاند. و در این شرایط ملتهب سیاسی است که آن وقت گفتههای امام جمعه دیّر هم مهم میشود و تو با کنجکاوی آن رامیخوانی. هرکسی باشد فکر میکند در این شرایط پرخبری، نان خبرنگاران باید در روغن است. شاید هم باشد. در شهر کوران، یک چشمیها پادشاهند. اما آیا کسی میپرسد چگونه چشمان مردم این شهر کور شد؟ چگونه خبرها مهار شدند؟ چرا به محض اینکه در شهر خبری میشود اول روزنامهنگاران را در بند میکنند؟ این را برای مردمی مینویسم که تنها خوانده خبرهای دوستان ما هستند. به یاد داشته باشید هر وقت نیاز شما به خبر زیاد شد، خبرنگاران در بند خواهند بود. این اقتضای کار ما در این روزگار است. نیازها همیشه سرکوب میشوند حتی اگر آن نیاز، نیاز به خبر باشد. تصور میکنم روزی را که سرعت تحولات کشور را حتی با سرعت «دقیقهای یک خبر» هم نشود مخابره کند. باید نشست و دید آن وقت میخواهند چه بر سر دوستان ما بیاورند.
بیا تا برات بگم، قصه بره و گرگ
که چهجور آشنا شدن، توی این دشت بزرگ
آخه شب بود، میدونی؟ بره گرگ رو نمیدید
بره از گرگ سیاه حرفای خوبی شنید
برهی تنها رو گرگ به یه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خیال، گرگ پرید و اونو خورد
بره باور نمیکرد، گفت شاید خواب میبینه
ولی دید جای دلش خالی مونده تو سینه
شهیار قنبری
پینوشت: من که عادت ندارم همینجوری یهو وردارم یه شعر بذارم تو یه پست، اما خب این یکی یهکم فرق داره، مگه نه؟!
اگر نه باده، غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه، بنیاد ما ز جا ببرد
وگرنه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دعا ببرد
گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو
مباد که آتش محرومی آب، ما ببرد...
بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت
مگر نسیم، پیامی، خدای را ببرد
ملت ناامید محکوم به فناست. شمعی روشن کنید، چراغی بیاورید، این تاریکی به نور امید محکوم به فناست. در جدال بین پایان یا آغاز، شکست یا پیروزی، نشستن یا ایستادن، به خواب رفتن یا هوشیار ماندن، مبارزه یا سکوت، تن دادن یا مقاومت، آنچه میتواند تعیینکننده باشد، تنها و تنها امید است. شواهد برای امیدوار بودن و ماندن زیاد است؛ چنانکه برای نیاکان ما در میان استبداد محض و خفقان سیاه بود.
پینوشتها: 1- یک چیز در میان تمام بیانیههای موسوی وجود دارد که دائم در گوش من زنگ میزند. آنجا که همیشه میگوید به ابتکار و نوآوری طرفدارانش بسیار امیدوار است. همیشه از آنها میخواهد به دنبال راههای نو باشند؛ راهی برای ادامه راه.
2- من دیگر از سرویس پیام کوتاه موبایلم استفاده نمیکنم.
3- این شعر حافظ در اعماق ناامیدی و سرخوردگی، دستم را گرفت. وقتی که در اوج فریاد ناگزیر به سکوت بودم. شاید دست دیگری را هم بگیرد. امیدوارم.
«دلارا دارابی»، جوان 23 ساله محکوم به اعدام، به قتل رسید. من که این طرز اعدام را به قتل شبیهتر میدانم تا قصاص و مجازات. دلارا امروز(جمعه 11اردیبهشت) در زندانی در رشت، بدون اطلاع وکیلش و با وجود دستور رئیس قوه قضائیه مبنی بر توقف اجرای حکم به دار آویخته شد. دلارا در 17 سالگی به اتهام قتل یکی از خویشاوندانش زندانی میشود و با وجود اینکه اتهامش اثبات نشده بود، اعدام شد. واژهها برای گفتن این خبر، خیلی بیش از اندازه برای جوانی به سن او خشن هستند؛ اعدام، قتل، دار، قصاص... .
جزئیات خبر را میتوانید اینجا بخوانید تا متوجه شوید این دست کمی از یک قتل ندارد. نمیدانم چه عاید آن قاضی پرونده شده که اینطور وحشیانه حکم به گرفتن جان این دختر داده است اما قبل از تمام اینها میشود فهمید قانون در این دیار، کشک است. این همه کاندیداهای ریاست جمهوری در بوق میکنند که تنها قانون اساسی حدود و ثغورشان است، این است قانون اساسی. به این میخواهید تن دهید؟ قانون این است که میبینید. اینقدر گلو پاره نکنید که قانون اساسی را پاس خواهید داشت. تمام آن 8سال ریاست خاتمی بر جمهوری اسلامی، به حکم همین قانون آدمها کشته شدند و گوشه زندان افتادند. یادمان نرفته آن 2 خرداد چه قربانیهایی که از ملت نگرفت. مردم را با داس همین قانون اساسی که شما سنگش را به سینه میزنید، گردن زدند.
دلم برای دلارا میسوزد. شب اعدامت چگونه شبی بود؟ ترس مرده بودی؟ نمیدانم حتی خبر داشتی که در سپیدهدمان اعدام خواهی شد یا نه، خانوادهات که خبر نداشتند. هیچ کس خبر نداشت. نمیدانم گوشه آن زندان، آن شب هم داشتی نقاشی میکردی یا شعر میگفتی اما میدانم امیدی هم در دل شاید نداشتی. گوشه یک زندان چگونه میشود در برابر ظالم ایستاد، نمیدانم. نمیدانم کسی را کشته بودی یا نه اما مرگ اینگونه، نه سزاوار تو که سزاوار هیچ محکوم به اعدامی نیست. کاش میدانستم وقتی با چشم بسته پای چوبه دار رفتی، به چه فکرمیکردی؛ به مکافات، به خانوادهات، به عشق، مرگ، ظلم؟ آیا اشکی هم ریختی؟! کاش شعر گفتن بلد بودم، این همه بغض در نثر نمیگنجد.
پینوشت:
اینجا را هم ببینید و بخوانید
از آوینی خیلی خوشم میآمد. نه به خاطر روایت فتحش که به نظر من یک مستند دست چندمی به شدت شعارزده و جانبگرایانه با کارکرد تبلیغی صرف بیشتر نیست. تنها حسنش تصاویر بکر آن است که میتوانست توسط هر گروه فیلمبرداری دیگری انجام شود. تصور من این است که سید مرتضی شانس (اگر خواستید بخوانید لابی) بیشتری از بقیه پیدا کرده که خودی نشان دهد و البته بخت هم با او یار بوده. بماند که الان اگر پای حرفهای مسعود فراستی (گه) یا معززینیا بشینید، آقا مرتضی را مینشانند بر پشت بام مستندسازان جهان و دِ بمال که میمالی! همه ارادت من به این فرد به خاطر چند روایتی بود که از این طرف و آن طرف ازش شنیده بودم و البته جدای قیافه دلنشینش ارادتی که من همیشه در دلم به شهدا داشتهام. خلاصه همه چیز یک جورایی سمپاتیک و حسی بود. چیز بدی هم از او نشنیده بود تا اینکه امروز بر حسب اتفاق لای وبگردی برای کار دیگری چشمم خورد به این چند نقد فیلم از مرتضی آوینی. کاش نمیخواندمشان. آقا این مرد حسابی هر چه از دهن مبارکش درآمده گذاشته در زبان نقد از اول علی حاتمی و کیمیایی تا آخر تقوایی و مهرجویی را شسته و پهن کرده روی بند رخت. من کاری به این ندارم که از فیلمی خوشش آمده یا بدش یا فیلمی را که من دوست داشتم او به جایی نگرفته، اما کافی است بخوانید ادبیات این مرد مدعی ادب را. واقعا کاش نمیخواندم. به گمانم بشود اندکی بیشتر از محمد مایلی کهن رویاش حساب کرد. او هم دائم حرف از مردم میزند و با محک انقلاب ایدئولوژکی که خودش را وامدار آن میداند همه کس و همه چیز را میسنجد. کاش لااقل اثر تصویری دیگری از آوینی به غیر از روایت فتح وجود داشت تا بشود او را که خود را در جایگاه یک منتقد قرار داده، محکی جدی زد.
آقا مرتضی خدا شما را بیامرزد اما زبان شما همان قدر در روایت فتح صقیل است که زبان حاتمی در مادر. حاتمی و تقوایی همان قدر به تبار ایرانی خود میبالیدند و میبالند که تو به شریعت و دیانتت. اگر به قول تو بد است، هر دو بد است نه فقط آنکه تو میگویی. مگر خودت کم در این جبهه و آن جبهه دنبال مردان استحالهشده گشتی و در وصفشان مدیحهسرایی کردی که حالا به هامون خرده میگیری؟ آقا مرتضی شما با آن چوبی که در دست داشتی نمیتوانستی همه دنیا را برانی. هم مسلکانت اکنون از آن جو گرفتی انقلاب اسلامی رها شدهاند. نمیدانم اگر الان تو هم زنده بودی بیخیال شده بودی یا نه اما همین را بدان آن آثاری را که تو با چوب دستیات هی کردی اکنون افتخارات سینمای پس از انقلابند که اگر نبودند آن آثار و صاحبانشان، اکنون سینمای بعد از انقلاب، کشک بود.
1- نقد فيلم هايي از «هشتمين جشنواره فيلم فجر» به قلم شهید آوینی